تبليغاتX
پنجره قلب من

پنجره قلب من

3سالگی رادوین

سلام به همه دوستاب خوبم

امیدوارم همه خوب باشین

رادوین من ۳ ساله شد

بزودی عکساشو میزارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 12:55  توسط لیلا   | 

من یه چیزی یاد گرفتم

اینکه حتی بعد از همه رنج و تلخیهای تو زندگی هر چه قدر هم زجر آور باشن یه هدیه یه نعمت یا یه چیزی که برای آدم خوب باشه و خوشحالش کنه وجود داره

من تازگی ها یه دوست خوب به اسم مهناز پیدا کردم که خیلی خوشحالم

خدایا ممنونم که هوای منو داشتی و تنهام نذاشتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 17:1  توسط لیلا   | 

پس کو اون ارزشها پس کو اون ارزش دادن به هر چی صداقت و یکرنگی و با مرام بودن و پاکی درونه

به خدا همش شعر بود

من گول خوردم

من اشتباه کردم

من یه دختری از طبقه پایین بودم و پولی نداشتم  عوضش سعی کردم از بقیه ارزشها کم و بیش داشته باشم ولی الان دیدم که اشتباه کردم

آره من اشتباه کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 1:14  توسط لیلا   | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 1:45  توسط لیلا   | 

اسفند 89

mohammad va radvin

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 1:35  توسط لیلا   | 

سال نو مبارک

چقدر دلم پره و چقدر دلم میخواد که بنویسم ولی یه جورایی خستم و حال نوشتن ندارم.

فقط می خوام با خدا حرف بزنم و بگم که خدای خوبم من ازت عیدی می خوام می دونی که تو دلم چه خبره خواهش می کنم توی این سال نو دل همه رو شاد کن من و رادوینم هم در میان آنها.

آمممممممممیییییییین   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 1:23  توسط لیلا   | 

یاد خدا

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 15:4  توسط لیلا   | 

رادوین و دانیال

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 0:47  توسط لیلا   | 

در رفتگی دست رادوین

روز دوشنبه رادوین خورد زمین و آرنجش در رفت وااای چه روز سختی بودبا کمک مادر شوهرم اینا بردیم دکتر. مگه میذاشت که عکسشو بگیرن من و عمه اش نمی تونستیم نگهش داریم ترسیده بود.

خلاصه دکتر عکسشو که دید گفت آرنجش در رفته و انداخت. حدود دو روز اصلا دستشو تکون نمیداد ولی الان خوبه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 19:27  توسط لیلا   | 

 
+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 3:22  توسط لیلا   |